چندین ساعتی است پشت میزم نشسته ام. موزیکی در گوشم تکرار و تکرار و تکرار می شود. دو جلسه دارم امروز و باید تمرکز کنم. یک شنبه از ذهنم بیرون نمی رود و هر قدمش و هر مایلش را تصویر می کنم. نمی خواهم آخر داستانم این باشد که خوب ۱۰ ماه تمرین کردم و روز مسابقه در مایل ۲۰ غش کردم. همکارم با قوزک شکسته دویده و من می خواهم به حقیقت تبدیلش کنم. می خواهم با قلبم بدوم. اما ترسیده ام. همکار میانه سالم انگشتش را به سمتم گرفته و می گوید مراقب خودت خواهی بود دیگر؟ شوخی نیست یک نفر در همین شهر مرده. می خندم و می گویم تصمیم ندارم بمیرم و نمی داند دلم آشوب است. می دانی مسخره اش چیست، من دوست دارم کار هایی را بکنم که می ترساندم. تا قبل از شروع از ترس به خودم می پیچم و دل دل می کنم و لحظه ی شروع همه وجودم می شود خواستن و تا تصویرش را به حقیقت تبدیل نکنم آرام نمی گیرم. چند روز است روزی چند بار پیش بینی های هوا را چک می کنم و بیشتر می ترسم که چه هوا گرم خواهد بود. دوستی دارم عاشق قانون شکنی است و دونده ای دوست داشتنی و سالهاست برای دلش می دود. قرار است ۱۲ مایل آخر را همراهم بدود.

پنج سال پیش دیروز وارد این شهر شدم. سالگرد ها را همیشه جشن می گیرم اما دیشب نمی دانستم جشن گرفتنی است یا تنها یک روزی در تقویمم برای ثبت یک شروع. قهوه ی کافه ی فرانسوی و وقت گذراندن کنار رودخانه شد بستن پنجمین سال من در این شهر. 

 

 
لینک
شنبه ۱٦ مهر ،۱۳٩٠ - شقایق