Yes I did it   

یک شنبه پنج صبح است. تمام دیروزش چای نوشیده ام شاید این گلو درد دست از سرم بردارد. صبح با تب از خواب بیدار می شوم. بهترین شرایط جسمی ام را ندارم اما می خواهم ۲۶ مایلش را به حقیقت تبدیل کنم. در و دیوار خانه ام و یخچالم نوشته ام برای پدر می دوم و می دانستم یا از هوش خواهم رفت یا برای پدر با قلبم خواهم دوید. بیشتر از ۴۵۰۰۰ نفر شانه به شانه ی هم می دویدند. انگار بخواهی در نمایشگاه بین المللی کتاب با آن همه ازدحام بدوی. اوایل مسیر فشردگی آدم ها و جمیعت سرم را به گیج می انداخت. اما ۱۴ مایل اول از تاریخ خودم هم جلو زدم. ساعتم را ناباورانه نگاه می کردم و احساس سبکبال بودن داشتم. مایل ۱۲ ا. دوست داشتنیم بود و ناباورانه ۶ مایل همراهم دوید! که تنها نباشم، همراهی و دوستیش بهترین اتفاق چندین سال اخیر زندگی من است، تنها آرزو نمی کند به خواسته هایت برسی، شانه به شانه ات در مسیر آرزوهایت با تو قدم می زند تا مطمئن شود نترسیده ای. مایل ۱۴ دوست دیگری به ما اضافه شد و مایل ۱۶ غ. عزیزم.  دوستانم برایم تابلویی درست کرده بودند که رویش نوشته شده بود برو شقایق برو.  برای پدرت بدو.

 

  

 

تا اینجای مسیر چندین صورت آشنا دیده ام. از انگشتان دستم بیشتر. در جاهای مختلفی از مسیر.

مایل ۱۸، ۱۹، ۲۰ ... دمای هوا بالا رفته. از صبحی که آغازش کردیم ۲۵ درجه گرمتر است و آفتاب به صورتم می تابد. از بلندگو می گویند یک نفر مرده و از دونده ها می خواهند آب بنوشند و آب روی سرشان اسپری می کنند. به محله ی چینی ها که می رسیم، پاهایم را احساس نمی کنم، کمرم و گردنم درد می کند. بغض است که راه گلویم را بسته و نفس نمی توانم بکشم.دیگر نمی توانستم . می دانستم اگر بنشینم دیگر نخواهم توانست بلند شوم، تاول پاهایم را احساس می کنم. نزدیک دانشگاه، هم مدرسه ای هایم را می بینم و اسمم که در ورودی دانشگاه روی پارچه ای نوشته شده است. ۲۳، ۲۴ ، ۲۵ ، ... شمارش معکوس آغاز شده است، ضربان قلبم بالا رفته، احساساتی شده ام. باز هم چهره های آشنا. تا ۴۰۰ متر آخر همراهیم می کنند و ۴۰۰ متر آخر من هستم و ۱۰ ماه تمرین و چهره ی پدر جلوی چشمانم، مرکز تحقیقات قلب امریکا و پین قرمزم و احساس به دست آوردن. ۳۰۰، ۲۰۰ خط پایان را می بینم، صدای مردم محو است، به جای دویدن با آخرین سرعت، لحظه ای توقف می کنم نگاهی به نوشته ی خط پایان می اندازم، می خواهم احساسش تا همیشه ثبت شود. احساس خواستن است و توانستن. توانستم بیشتر از ۴۵ کیلومتر بدوم. ۴۵ کیلومتری که از هر لحظه اش خاطره ای  ساختم و فقط دویدن نبود. با دوستانم عکس گرفتم، با اسمم در دانشگاه تفریح کردم و جلویش جیغ و داد کردم. دخترکی که جلویم پایش پیچ خورد و افتاد را کمک کردم و به پیاده رو بردم ،با تلفن حرف زدم و شعر خواندم. با موزیک محله ی مکزیکی ها رقصیدم. لیوان آبم را به آسمان پرتاپ کردم. برای دونده هایی که با مدال در مسیر می دیدم با همه وجود هورا کشیدم.

 خوشحالم.عرض ۴۵ کیلومترش از طولش بیشتر بود و من رویایم را به واقعیت تبدیل کردم. نمی دانم چندمین باری است که به خودم ثابت کرده ام اراده ی قوی هر آرزویی را واقعی می کند. 

دخترکی که ۱۰ مایل آخر ۲۶ مایل را همراهم بود، عجیب ترین موجودیست که در عمرم دیده ام. انقدر مثبت است و از هر سختی و تجربه ای فقط قسمت مثبتش را می بینید که گاهی شرمنده می شوم و گاهی هم خنده ام می گیرد. تمام طول مسیر، آفتاب که به صورتم می تابید به شانه هایم یخ می مالید و با خنده می گفت مگر هدف این ماراتون این نیست که بسوزیم و خوش رنگ بشویم، به شانه هایت یخ می مالم که خوب بسوزی، که انصافا هم خوب قهوه ای شده ام. هر از گاهی می زد زیر آواز و رقصان و شادی کنان می چرخید و می دوید و خنده به صورت جفتمان می آورد. دو باری هم به سمت گروه های موسیقی کنار خیابان رفت و میکروفونشان را گرفت و بلند خواند که تو بهترینی و ما عاشق تو هستیم و دوتایی پا به فرار گذاشتیم. از آب بازی و لیوان به آسمان پرت کردنش هم که چیزی نگویم بهتر است. تمام ۱۰ مایل را شوخی کردیم و خندیدیم و هر وقت احساس می کرد پاهایم همراهی نمی کنند یاداوری می کرد می دانی مجبور نیستیم عجله کنیم. می توانیم از سوپرمارکت  بستنی بخریم و مردم را تماشا کنیم. این دختر خارق العاده است.

 

لینک
دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٠ - شقایق