مادرش مریض است و می خواهم بروم به دیدنشان. اسم بیمارستان را می پرسم حرفش تمام نشده به تته پته می افتم. فلش بکی چند ثانیه ای است. آسانسور بالا می رود، طبقه ی ۱۱، رویم را بر می گردانم عدد ۱۴ را نبینم. پاهایم شل شده اند، نفس هایم را می توانم بشمارم...

ابروهایم به هم گره خورده، اما می دانی... احساس قدرت می کنم. روزهای سخت می گذرند و برای هر کسی طوری رد پای سختی ها باقی می ماند.بازمانده ی آن روزها برای من تلخی نیست. 

لبه پنجره ی آپارتمان کوچکم نشسته ام، از بیرون چیزی معلوم نیست، انگار بالای ابر ها نشسته ای و خیال می بافی. زندگی آرام است.  

 

لینک
جمعه ٢٢ مهر ،۱۳٩٠ - شقایق