برای خودم، دلم و چشمهای ملتهبم   

روی ديگر زندگي زشت است. شبهايش دراز و روزهايش سخت است. قد آسمانش کوتاه شده می ترسی سرت را بلند کنی سرت به سقف آسمان بخورد. کی می خواهد تمام شود؛ نمی دانی. زنگ های تلفن از جا ميپراندت. می خواهی همه دنيا فراموشت كند. واژه زن مدرن بی خاصیت برايت معنی پیدا می کند. نمی فهمی خدایت اين روزها  کجا خوابش برده. هر چه اشک می ريزی و صدايش می کنی به نظر می رسد خوابش سنگين تر می شود.  

دَم‌دَمای اذّان مغرب دلم شنيدن ربنّا می خواهد. دلم بوی يک بلوط تلخ می خواهد و يک شکلات داغ.

لینک
چهارشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٦ - شقایق