T&D 2012 Planning committee   

فقط خواستم یادم بماند از کی حسن و حسین و زهره و زهرا اخم که سهلست، لبخند را هم از لبم نمی برند. از آن لحظه که دندان توقعم را کشیدم. حتی توقع داشتن شعور. اگر خیلی عزیز باشند از این مجموعه خارجند، که قطعا تعدادشان از انگشتان یک دستم هم بیشتر نیست.   چه بد که داشتنش شامل حال همه کس نمی شود. تا وقتی سورپرایز نشوم حالم خوب است. چه برسد به اینکه طرف مدت هاست در مجموعه ی کم شعور ها قرار دارد.
ماهی یک بار ۸ ساعت در آسمانم تا عضوی از گروه داوطلبان کمیته ی برگزار کننده ی کنفرانس باشم. گروهی که جوان ترینشان سالیانی از من بزرگ تر است. مدیر گروه حداقل ۷۵ سال را دارد. هر بار قبل از شروع جلسه جوری می خندانتمان. این بار بعد سلام احوال پرسی صدایم کرد که از همه جوان تری بیا این وسط بایست. با چشمان گشاد بلند شدم که چه خوابی برایم دیده. گفت سه چیز را در خودت عوض کن. موهایم را باز کردم و روی شانه هایم ریختم، ژاکتم را در آوردم، خودکارم را روی میز گذاشتم. دوباره گفت سه چیز دیگر را در خودت تغییر بده. فرقم را کج کردم، رژ لبم را پاک کردم و عینکم را روی میز گذاشتم. گفت همین جا بنشین. صندلی ای وسط اتاق. نشستم. شروع کرد به باز کردن کامپیوترش و زیر چشمی هم مرا نگاه می کرد. معذب بودم. دستم را میان موهایم کردم و فرقم را به حالت همیشه بر گرداندم. یک باره سرش را بلند کرد و گفت! هان همین است. چند دقیقه شد طاقت آوردی از بازه ی اسایشات خارج باشی؟ چقدر توانستی جلوی تغییر مقاومت کنی؟ همه ی مان همین هستیم. جلوی تغییر مقاومت می کنیم. تا قدم بیرون بازه ی اسایشات نگذاری زندگی تکراری خواهد بود و استعداد هایت را با خودت دفن خواهند کرد. 
این مرد ماندگار ترین لبخند های دنیا را به صورتم می آورد.

 

لینک
یکشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق