هذيان شبی تب آلود   

می گویند اسمم شقايق است. می خواهم همه چيز را از ياد ببرم حتي اسم خودم را. يعنی من مستحق ارامش نيستم؟ دلم نمی خواهد کسی اينجا را بخواند و سیل ايميل و آفلاين و تلفن شروع شود. نميدانم آخر آرامش کجا گم شده که هر چه می گردم پيدايش نميکنم. آخر کدام گناهی کرده بودم که هر روزم بدتر از ديروزم است. آخر چه کرده بودم که می گویی با من قهری؟ ميگویی رويت را از من برگردانده ای. تاب نگاه عتاب اميز ندارم تاب شنيدن خبر بد ديگری ندارم تاب ديدن لرزش ديگری ندارم. چيز ديگری نمی خواهم از زندگی. روياهايم به باد رفته. سوز می آيد. وقتی متوجهش ميشوم که دير است خيلي دير. سوز تبديل شده به بادی که همه استخوان هايم را به درد می آورد. چشمانم را ميبندم تنها پل ميبينم و بزرگراه. ميترسم ببندم چشمانم را. ميخواهم تا ابد بيدار باشم. ميترسم ببندم چشمانم را ميترسم خيلي ميترسم...

لینک
سه‌شنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٦ - شقایق