لیکن من نمی دانم ....18!   

سرعت زندگی بالاست. با چنان سرعتی می خوانم و می خواهم و می نویسم که انگار قرار است فردا بمیرم. از فکر این که فرصتی دیگر نباشد تنها با آنها که در صفحه ی بطالت نیستند وقت می گذرانم. تمام طول شب هور هور در مغزم می چرخد که چه باید امروز یاد می گرفتم و نگرفتم. باید به فلانی می گفتم که چه دوستش دارم و نگفتم. 

ارلاندو بودم. هوا گرم بود. گرم خوب. از آن گرم ها که می خواهی بند کفشت هایت را محکم ببندی و تا آخر دنیا راه بروی. همکاری دارم که دوستش دارم. کنارش احساس خنگ بودن می کنم. صورتش پر از مهربانی است و مهربان تر سوالاتم را جواب می دهد. تا نیمه  های شب نوشیدنی خوردیم و گپ زدیم. از کودکی هایمان. از تفاوت های مهاجر بودن. از مشکلاتش. از برنامه هایمان از زندگی هایمان از خانواده هایمان. ۳۰ سال پیش از آفریقای جنوبی به ینگه دنیا آمده. حتی وقت گذراندن با او برایم دوست داشتنی است. پر کار است و باهوش و مهربان. از آنهایی است که یک بار که ببینیش باید تلاش کنی فراموشش کنی. زندگی خوب است. زندگی این روز ها خوب است. اما من با همه ی دویدنم عقبم. از برنامه هایی که برای کودکان ۷،۸ ساله ی کلاس فارسیم دارم، از مقاله هایی که باید ادیتشان کنم، از تغییراتی که باید در خانه بدهم قبل از آمدن مامان و بابا، از استاندارد هایی که باید یاد بگیرم از اسلاید هایی که باید بسازم، از فیلم هایی که باید ببینم با الف. از پروژه ی نیمه کاره ام. 
دوست دارم خودم را. دوست دارم گیج نبودن این روز هایم را. دوست دارم می دانم چه می خواهم. حتی می دانم می خواهم آینده ی کاریم چه شکلی باشد. می دانم می خواهم کجا برود. باید یاد بگیرم. باید یاد بگیرم!

مامان و بابا! ۱۷ روز!  
لینک
دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق