I ACED IT! Period!   

دویدن همیشه نتیجه خواهد داد. جواب همه ی سخت به دست آوردنی ها فقط تلاش است. نقطه! 
دیشب تا نزدیکی های صبح اسلاید هایم را بالا پایین می کردم. دلشوره داشتم، نمی دانم چند ده بار ساعتم را نگاه کردم تا صبح بشود. اولین نفر پشت میزم بودم. دلم شور می زد. اما صدایم نباید می لرزید. کسی قرار نبود قیافه ام را ببیند و تنها صدایم بود. ۴۵ دقیقه خلاصه کردن موضوع ای که همیشه در دو روز گفته می شود سخت بود. یک هفته است شب و روزم شده بود دغدغه ی این وبینار. 
موضوع این است که خودم را باور ندارم. باور ندارم که خیلی چیز هارا نمی دانم خیلی چیز ها هم می دانم. این عدم اعتماد به نفس کاری شاید در طول سالیان ایجاد شده بود. ایجاد شده است. از دانشگاه آزاد فارغ التحصیل شدم. آن هم کلی دیرتر از دوستانم. کمیش از خانواده می آمد. که می گفتند تو هر کار بخواهی می توانی بکنی و من همیشه ته نگاهشان می دیدم با شک می گویند. شاید هم آنها از ته دل می گفتند و من تصور می کردم. بعدتر هم که به اروپا رفتم. پسرکی ایرانی با غرور های مخصوص خودشان که دختر هستی و تا دیروقت نمی توانی کار کنی و از دانشگاه آزاد هستی نمی خواست هم گروهم شود. در حالی که باید هم وطن ها هم گروه می شدند. او حاضر نبود و نشد با من هم گروه شود و درگیری به استادمان کشید. ۴۵ دقیقه ای نصیحتش کرد و گروه من را عوض کرد. پسرک فوق لیسانسش را که گرفت پذیرش دکتری نگرفت و به ایران باز گشت. به امریکا که آمدم باز هم همان بود. بهتر از قبل اما باز هم همان بود و در همه ی این مسیر، همه ی این سالها من همیشه خودم را زیر سوال می بردم. هیچ چیز این حس را بهتر نمی کرد، گرفتن جایزه، بهترین کمک استاد دانشگاه، کار، نمره ی خوب در امتحان جامع، پنل، پرزنتیشن و .... 
امروز بعد از پرزنتیشن هر کس رد می شد دستی به شانه ام می زد که آفرین. گل کاشتی، چه عکس خوشگلی از تو روی صفحه بود، این همه ادم به خاطر عکست آماده بودند و صدای قهقهه اش. حتی آنها که سخت گیر ترند، بعد از کلی تعریف کردن کامنت می دهند که اگر اینجایش را اینطور کنی حتما ادم ها راحت تر درک می کنند چه می گویی! و من نشسته ام پشت میزم، که تا کجا می خواهم خودم را به خودم ثابت کنم. خوشحالم که اینجا نشسته ام. خوشحالم این شانس را داشتم که آدمهایی را ببینم که بعد از دفاع تزت دوره نمی افتند که کیفیت کارش پایین بود و به خاطر خدا دکترا بهش دادند. خوشحالم که دور شده ام. خوشحالم که آسمان همه جا یک رنگ نیست و من آبیش را هم دیدم، خوشحالم که یاد گرفتم عضو تیم بودن یعنی چه. 
دیگر خودم را به خودم ثابت نخواهم کرد! 
 
 
 امروز گل کاشتم!
 
 
 پ.ن. مرسی الف جان بابت تمام تعداد بار هایی که یادم آوردی که ذره ای شک به توانستم نداری.
 
لینک
چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق