15   

سر درد دارم.
نزدیک یک سال هست می شناسمش شاید کمی بیشتر. با بالا پایین برنامه های زندگیم خوب مهربانی کرده. گاهی با خنده می گوید تو تنها کسی هستی که مجبور می شوم به خاطرش ساعت ۱۰ شب تنیس بازی کنم. مکالمه هایمان راحت است. بار ها خواسته چشمانم را ببندم و فقط احساس کنم جهت حرکت و زاویه ی حرکت راکتم را. می داند برقی هستم و گاهی می رود در مورد شبکه های برق هوشمند می خواند و هنگام توپ زدن سوال می پرسد و نظر می دهد. سالیانی در آلمان زندگی کرده. قد بلند است با چین های مهربانی کنار چشمانش. 
سر درد دارم.
نزدیک به دو سال است می شناسمش. دوست ندیده ای است. برایش نوشته ام و گپ هایی چند ساعته زده یم. مهربان است و کله شق. طفلک مکانیکی است، دست خودش نبوده. پیچیده است البته، خیار فروش نیست همین است که پیچیده است. هوشمندی می خواهد فهمیدنش. تواناییهایش متعجبم می کند. از مخالفت کردن با او لذت می برم، از کتاب هایش هم همینطور. از سورپرایز هایش هم همینطور.
سر درد دارم.
بیشتر از یک سال است می شناسمش. برقی است و کار فنی نمی کند. آرزو دارد طراح لباس شود و تجارت خودش را داشته باشد. عکاس قابلی است. به شدت قالبی است و ساعت ها چانه می زنیم و هیچ کدام دیگری را قانع نمی کنیم. فیلم می بینیم و قهوه می خوریم و آشپزی یادم می دهد. نکته سنج است . تند صحبت می کند. 
کلی کار دارم. 
 و این لیست ادامه پیدا خواهد کرد. 
لینک
چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق