اندکی صبـر سحر نزديک است...   

عجيب من عاشق اين مناجات خواجه عبدالله انصاری هستم. دلم را مالش می دهد.

الهی هر که ترا شناسد ؛ کار او باریک وهر که ترا نشناسد ؛ راه او تاریک .

الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست ؛ دستم گیر که جز تو پناهم نیست .

الهی توانائی ده که در راه نیفتیم و بینائی ده که در چاه نیفتیم .

پر از غصه و قصه و غم و شکست است. سرسختی می کند، دل کوچکش بی تاب و مضطرب است. به گمانم چشمانش دیگر برق نمی زنند.

پنجره ام بوی غم گرفته. با از بام تا شام ناله کردن درديم دوا نمی شود. بايد راهی برای زندگانی پيدا کنم نه زندمانی.

به توی بی نام:

غريبه جان ممنون محبتت. نمی دانم که هستی ولی گاهی يک لبخند چنان دل آدم را گرم می كند، يک اخم چنان به خود می آوردت، يک درشتی چنان بنيانت را به هم می ريزد که چند بيت محبت آميز تو مرا تكان داد. ممنونم.

لینک
سه‌شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦ - شقایق