می خواهم قسمتی از تاریخ شوم. پوستم کنده خواهد شد اما بد می خواهم. از ان وقت هاست که نمی دانم اصلا از کجا باید شروع کنم، پرفکشنیسمم اذیتم می کند. گاهی مساله را جلویم می گذارم و تماشایش می کنم و می خواهم عالی انجام شود و از ترس اینکه عالی نباشد دستم را تا نزدیکش می برم و جرات نمی کنم و دوباره و دوباره تکرار می شود این ترس تا لحظات آخر و نزدیک ددلاین که است دیگر ترس یادم می رود اما زندگی می شود قهوه و کار و کار و کار...تا تمام شود از من چیزی باقی نمی ماند. جانم کوتاه می شود... ریسم از حربه ی می ترسم بمیری بس که نمی خوابی استفاده می کند تا جلوی کاری را که دوست ندارد انجام بدهم را بگیرد و من دورش قدم می زنم و دلیل می آورم و دوباره سراغش می روم...
عجیبترین رابطه ی زندگیم را با مادر دارم این روز ها. گاهی فکر می کنم به همه ی پنج سالش می ارزید این حس شفافیت این روزها. 
لینک
پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳٩۱ - شقایق