يلداست و من هيچ يک از عزيزانم در كنارم نخواهند بود. هر سال بی تاب آمدنش بودم، يلدا را می گويم. اما امسال دغدغه هایی را به دوش می کشم از جنس زندگی. جنس جديدی از زندگی که هرگز نميشناختمش.  يلدای سوت و کوری است. نه از شام خانه مادر بزرگ خبری است و نه از حافظ خوانی فاميلی. عجيب دلم هوای سر و صدای خانه امان را دارد و قهقهه های بلند خواهرم، مادرم با دستهای زیبایش و پدرم با لبخند بی همتایش.دلم شيراز می خواهد. اصلاً شايد سحر يلدا باشد و وعده حافظ خوانيش که هوای حافظيه کرده ام. از صبح تلاش می كردم تصويرش کنم.

اين چيزی که گرفته ام اسمش گلو درد است اما رسمش خستگی است. شانه هايم به جلو خم شده اند و چشمانم نمی دانم چه بلایی سرشان آماده که برق نمی زنند. اين روز ها بيشتر می ترسم تا بخندم، نه از رسوا شدن می ترسم نه از طرد شدن تو بهتر از هر کس می دانی از چه. تا ميتوانی زور بزن. زندگی است ديگر گاهی مثل حالا گنداب می شود ولی دنيا هميشه يکجور نخواهد ماند. 

راستی بگويمت که خوب می دانم بی راهه نمی روی رفیق.اما از آن راه هاست که مرد می خواهد. تا يادم نرفته يلدايت هم مبارک.

لینک
شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦ - شقایق