غمگين و خسته که باشم بهانه گير می شوم.  هزار سوال سخت بی جواب در سرم هور هور می كند. دل بهانه گيرم خانه را می خواهد.  چشمانم را می بندم و می روم به خانه. بوی ناهار ظهر، صداِی تلوزيون، مامان که صدایم می کند میز را بچینم و بلند حرف نزنم تا صدایم همسایه ها را اذیت نکند. شیدا که روی مبل سبز خوابیده و فقط کانال عوض می کند...  چشمانم را باز می کنم، در همان اتاق بی پنجره ام هستم که هيچ منظره ای به هيچ کجا ندارد. اين شب نمی دانم چرا تمام شدنی نيست.

خيلی شخصی:  بهتر است چشمانم را ببندم و تنها دور شوم دور دور... و طعم گس اين روز ها را تا سال ها مزه مزه کنم.       

 

لینک
چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦ - شقایق