گفتی نوشته هایم هميشه بوی غم می دهند. آدمهایی که از نزديک می شناسندم می دانند که نه آدم ضعیفی هستم و نه اصولا غمبرک زده ام گوشه ای و در حال آه و ناله هستم. ولی وقتی غمگينم دلم می خواهد بنويسم. اين نوشتن گز گز انگشتانم است و احساسم که روی کاغذ می آید حالا هم تو اين پنجره جاری می شود. وقتی عصبانی هستم دلم می خواهد بدوم يا داد بزنم و وقتی هم خوشحالم دلم می خواهد دنيا را تکان بدهم. کلی ایده جدید می آید به مغزم دلم می خواهد خوشحالیم را با همه تقسيم کنم و با نيغ های بازم یک ریز حرف بزنم. اصلاً به نظرم کسی ميتواند از ته دل بخندد که بتواند از ته دل گريه کند. چه فايده ای دارد خنده هایت از سر ادب باشد و اشک هم اصلاً نداشته باشی. الان هم از همان لحظه هاست که از فرط هيجان نمی توانم پشت اين ميزم بنشينم. دلم می خواد بروم کنار دريا يا هاکی يا یا... یا... یای دیگری به ذهنم نمی رسد. حیف که این لحظه خوشم باید با کلاس الکتریسیتی  مارکت سپری شود.

همين نزديکی هاست می دانم. آسمان بی ماه شبهايم پر ستاره خواهد شد. س س س ساکت باش صدايش را می شنوی.

لینک
سه‌شنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٦ - شقایق