8 مارس   

امروز روز زن است. خدا را شکر درونم هنوز زنی زندگی می کند. زن درون من مدت ها زانوی غم به بغل داشت و دور خودش می چرخید تا راهی پیدا کند. دنباله دارویی می گشت تا زخم های دلش را مرهم باشد. اما نیافت. پوسته های رویی اش را که کنار بزنی خودش را میبینی که معمولا پشت لبخندی پنهان است. این روز ها آن لبخد از آن لبخند های تلخ است و زن هم دلتنگ. اما می داند که زندگی را خواهد ساخت. سخت و سرد. زن درونم با خود سابقش می جنگد. آب کرفس و اسفناج و سیب و لیمو می خورد، می دود و به پهنای صورتش لبخند می زند. می داند که عوض می شود. می داند که سحر نزدیک است. می داند که هنوز هم از خوشبخت ترین هاست. می داند پدری دارد که تا آخر دنیا پا به پای ندانم کاریهایش می دود و همیشه هست و با کشمشی گرمایش نمی شود و با قوره ای سردیش که برود.  حالا با کوله باری از تجربه سال جدید را انتظار می کشد. زن درونم آینده را افتابی می بیند.

 روزت مبارک دخترک.  دلم می خواست به مادرم زنگ می زدم و می گفتم سرت سلامت که بلند پریدن را یادم دادی اما ترسیدم. که سخت دل شکسته است و خودت هم که می دانی عجیب ناصبورم. خواستم به مامان بتول زنگ بزنم و بگویم سرتان سلامت که جسارت یادم دادید اما باز ترسیدم. تو خوب می دانی چرا... خواستم به تک تک زنانی که می شناختم زنگ بزنم و بگویم که سرتان سلامت اما تنها به زن درون آینه لبخندی زدم و گفتم روزت مبارک رفیق.
لینک
یکشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٦ - شقایق