می خوانمش زندگی   

بوی شمال می آید. نفس عمیق می کشم و اطرافم را نگاه می کنم. یاد آب قورباغه افتاده ام. هوا گرم شده کمی هم نمناک. از آن گرم ها که کلافه ام نمی کند. دلم می خواهد راه بروم و راه بروم و راه بروم با یک همقدم  خوب. از آن ها که می شود در مورد هر چیزی صحبت کرد.  به راحتی می شود کنار دریاچه دوید و بهانه ای هم نداشت. امان از آدم بی نظم که سه هفته مانده به امتحاناتش باید کلی کلاس نرفته نگاه کند و تمرین انجام نداده دارد. دایم هم به خود می گوید نه! از تنبلی نبوده. از بی انگیزگی بوده. نمی دانستی باید بروی یا بمانی. باید فکرت را هزار جا می دادی. از کانادا و اروپا تا ایران. اما حالا می دانی کجا خواهی بود و چه خواهی کرد. اما آنقدر از زندگی عقب افتاده ام که روزهایم باید بشوند 40 ساعت تا بتوانم این همه کار را انجام بدهم. پسرانم روز ها را معکوس می شمارند و احساساتم را قلقلک می دهند. زندگی است دیگر این هم باید بگذرد. با همه سن و سال کمشان همراهان وفاداری بوده اند. یک سال گذشته با هدیه های عجیبشان، کلاس تنیس با پول توجیبیشان، با پیدا کردن آهنگ های شاد و رقصیدن های مضحکشان که روزم را می ساخت و چند ساعتی از دغدغه هایم دورم می کرد. حالا منم و دویدن های ینگه دنیا. بند کفشهایم را محکم بسته ام و برای ماراتون زندگی حاضرم.

لینک
چهارشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - شقایق