این نوشته تنها یک مخاطب دارد   

کش آمده ام. از این دنده به آن دنده می شوم و تمام شب را بیدار می خوابم. تو خوب می دانی چطور. از همان مدل ها که تا دستت را تکان می دهی سه متر از جا می پرم. این شب کش آمده. نمی دانم چرا صبح  نمی شود.

چند وقت است بد جور گفتنش در گلویم گیر کرده بود. تصور می کردم دلیلش پایان رسیدن عمر دهه بیست زندگیم است. دهه بیستی که نفس های آخرش را می کشد دیگر. به عشق که فکر می کنی شعر های عاشقانه به سرت نمی آید. اشک و آه و بغض و کلی کلمات دلبرانه نیست...  بعد دلم گرم شد که تو هم عشق برایت کلمات دور و شعر نیست. واقعیت و سادگیش خیلی شبیه مال تو بود، جنسش یکی بود تنها مدلش فرق می کرد. هر چه کلنجار می روم نمی توانم با دنیا تقسیمش کنم. تو چی می توانی رازی بین من و تو نگهش داری و به کسی نگویی، راستش به گمانم اگر تا آخر دنیا هم به همه بگویی کسی نمی فهمدش.

رنجیده ام، بارها و بارها. عمیق، خیلی عمیق اما دلم نگاهت را می کاود. بلاهت است یا محبت خودم هم نمی دانم.

هم خانه ام اشک می ریزد و من گیج و بهت به این فکر می کنم که بپرسم که چه گذشته است به تو یا نه.

باز هم خیال خانه هور هور می پیچد در سرم.

راستی غریبه جانم که از همه دنیا آشناتری خوب باش خوب خوب...

لینک
سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - شقایق