من و پنجره سبزم   

این پنجره را که باز کردم می خواستم خودم باشد. بالا و پایین خودم. غر زدن های خودم. شادی های خودم، نگرانیها، آرزوهایم، قهقهه هایم، روزمره هایم، اصلاً خود خودم. اما نمی دانم چه شد که باز هم شد آن روی دیگرم که ملاحظه می کند، مراعات می کند. هر چند که یک سال گذشته خودم هم خودم نبودم. اینجا هم تبدیل شد به غمباد نامه. اینروزها هم زندگی آسان نیست اما هم من پوست کلفت تر شده ام هم زندگی با همه سختی هایش چرخش به گردش در آمده. کلی درس گرفتم، روی واقعی آدم ها را دیدم، سختی کشیدم، به توانایی هایم شک کردم، نا امید شدم، علاقه هایم را فراموش کردم و هر چه زور داشتم به کار گرفتم که فقط بگذرانم. گذشت، بالاخره گذشت.سهراب خوب گفت...

 

 

قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتویی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل : هوس لبخندی است.

خیره چشمانش با من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان ، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟

خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر آمد آسانش برد.

باد نمناک زمان می گذرد،
رنگ می ریزد از پیکر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سر ما.

گاه می لرزد باروی سکوت:
غول ها سر به زمین می سایند.
پای در پیش مبادا بنهید،
چشم ها در ره شب می پایند!

تکیه گاهم اگر امشب لرزید،
بایدم دست به دیوار گرفت.
با نفس های شبم پیوندی است:
قصه ام دیگر زنگار گرفت

لینک
شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٧ - شقایق