18 سال پیش...   

قد قد قد قدا دستمال زیبا

قولی قولی قولی دستمال آبی

یعنی روزی شاد شبی مهتابی

باغ پر میوه سیب و گلابی

 

 

 

نوستالژی کودکی هایم. سینمای بلوار، بسته پفک نمکی. روی جدول دویدن. دیدن دنیا از ارتفاع 1 متری. برای بار هزارم کتاب های مورد علاقه ام را بخوانم برای بار هزارم فیلم های مورد علاقه ام را ببینم. امن و ناامنش، سخت و آسانش، مرد و نامردش برایم توفیر نکند.

 

ای بچه جون من هستم دراز پا و دستم کله گنده دارم چشم قلنبه دارم... 

 

انتظار رسیدن ساعت 5. فشار دادن چشم هایم با زور روی هم بعد از نهار. همیشه خوابیدن بعد ناهار بزرگترین عذاب دنیا بود. اما مامان سخت گیر تر و زرنگ تر از این حرف ها بود که بشود سرش را کلاه گذاشت.

 

این وب سایت تمام روز من را پر کرد. گلنار تمام خاطرات کودکی هایم را زنده کرد. تمامش را. دوچرخه سواری، نان خریدن، قایم کردن کتاب زبانم و تظاهر به گم شدنش. 

 

 

گلنار خانوم داره آوازم میگیره

ساکت باش، بیدار میشن خیار میشن، تند نرو گلنار جون، برو آسه گلنار جون ....

 

اووووووووووووووووی دستور نده این زنمه ها...

نریز بریز سبزی نمک قاشق... 

 

 گلنار مثل گلی بود که گفتن پرپر گشته شکر خدا دوباره به ده ما برگشته ...

 

دلم می خواهد  روزی دخترکی داشته باشم ،همان قدر که من از این فیلمها و شعر ها لذت بردم و کودکی کردم او هم بکند. 

 

 

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه، نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

هرچی من بهش نصیحت می کنم، که بابا آدم عاقل عاشق نمی شه

 

 

رییس آدم که نباشه، هوا هم که عالی باشه قهوه صبحت هم که همراه یک لبخند خوش باشه گلنار و شهر قصه هم چاشنیه خاطرات کودکیت، یعنی روزی بهتر از این می شه داشت؟ البته اگر فراموشی داشتم و یادم می رفت باید این مقاله ها تا فردا خوانده شوند عالی بود.

 

پ.ن: ممنون بابت تذکرتان در مورد تمارض. این هم از خوبی های اینجا نوشتن.

لینک
چهارشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٧ - شقایق