هشت استخوانی-انگار دیروز بود!   

کسی می گفت نوعی بیماری است که کلمات، حروف و اعداد تداعی یک رنگی باشد برایت. فکر کردم که شاید بیمارم که زندگی برایم رنگیست. هر روزی رنگی دارد. هر اتفاقی و هر آدمی. پدرم همیشه برایم سبز پررنگ بوده. به تو که فکر می کنم یک رنگ به ذهنم نمی آید. گاهی دنیا هم نیلی بود فقط به خاطر نیلی بودنت گاهی سفید بودی گاهی قرمز، گاهی هم خاکستری. 8 سال پیش امروز نارنجی بود. باغ سبزش، استخر آبیش، لباس سفیدم، چشمان سیاه تو، همه نارنجی بودند. این روزها زندگی استخوانی است. خیلی رنگ ندارد اما آرام است. غصه نخوری ها! به زودی قلموی خاک خورده ام را بر خواهم داشت و کمی سرخ آبی و کمی عنابی اش خواهم کرد.

 

 

 

لینک
پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٧ - شقایق