نامه ای به تو....
سلامی به سادگی کلامت شاید هم به درخشندگی برق نگاهت

می شناسیَم که؟ همان دخترکی که از جنس پاییز است. همان که با نخ های خوشرنگ زندگی را می بافد. همان که همیشه می خندد به امیدی که دنیا برویش بخندد.نمی دانم تفسیر کدام نگاهت بود که دل یخ زده ام را گرم کرد. دلم لرزید! دستانم یخ کرد! باور می کنی؟ می دانستی صاحبِ خانه وسواسی است؟ خیال بر شانه ام نشست و بلند شد با همان سرعت مستاجر شدی!
 می دانی این روزها سينه و ذهنم تحمل ندارد تمام چيزهايي را كه بر من می گذرد جاي ‌دهد. اين هزاران فكر، آرزو، غصه، اميد و شادي از كجا مي‌آيد؟
خوب جان همیشه خوب باش.

لینک
دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - شقایق