10 اوت 2008- شیکاگو   

ساعت 4 صبح. به خودم دشنام می دهم که باز هم خودم را در  موقعیت امتحان گذاشته ام. باز هم دستانم می لرزد. می ترسم زانوانم همراهیم نکنند. هنوز گاه و بیگاه سرفه می کنم. از  همان سرفه ها که تا عمق سینه ام را می سوزاند. به عادت همیشه دنیا را خبر کرده ام. باید بروم.

ساعت 5.30 صبح. بادی خنک آغاز خوبیست برای 13.1 مایل دویدن.

ساعت 6.30 صبح. آیپاد فیروزه ایم شروع کرده به خواندن کنار گوشم. اما هنوز نوبت به من نرسیده. هنوز چند هزار نفری جلوتر از من ایستاده اند.

ساعت 6.48 دقیقه است و من از خط شروع رد شده ام. هنوز چند قدمی ندویده ضربان قلبم بالا رفته. دخترک راه درازی در پیش داری. آرام باش، سرت را بالا بگیر و به پایان راه بیندیش. مسیر طولانیست اما من تنها نیستم. آدم های رنگارنگی همراهم می دوند. از آن مهم تر تو صدایت و لبخندت همراهم است. "برو شقایق جان! آفرین! من مطمئنم تو میتونی" صدایت هور هور در  سرم می پیچد.  با خودم فکر می کنم سال سختی بوده برایم. پر از آزمون، پر از امتحان. بابا همراهم نبوده که هر روز نوازشم کند، تلخیم را تحمل  کند. ناراحتی هایم را به دوش بکشد. مامان نبوده تا با شیوه خودش کمکم کند تا بهتر تصمیم بگیرم. اما...

با اینکه خیلی با هم تفاوت داریم، با اینکه اصلاً مثل هم فکر نمی کنیم، با اینکه عقایدمان به هم شباهتی ندارد، از داشتن دوست تاثیر گذاری مثل تو به خودم می بالم.

پارسال همین روز ها بود که دویده بودی و من فکر می کردم من 1 کیلومتر هم نمی توانم راه بروم. نه که نتوانم. بیمار نیستم اما حتی قدم زدن هم برایم سخت بوده همیشه. چه برسد به 21 کیلومتر دویدن. اما تو بودی که برنامه ریزی کردی. باز هم خواستی آنچه می دانی یادش بدهی به دیگران. انگیزه دادی. روز اولی که دویدم را خوب بخاطر دارم. به رنگ گوجه فرنگی شده بودم بعد از 1 مایل دویدن. خودت هم حتی ترسیده بودی. آن روز 6 نفر بودیم. هر چه گذشت کم و کم تر شدیم. 1 سال گذشته و حالا من می خواهم 13.1 مایل بدوم. ممنونم بخاطر ایده هایت، به خاطر صبوریت با شاگرد کج خلقی مثل من.

 چه کسی حاضر است برایت ساعت 5 صبح روز یکشنبه از خواب بیدار شود. پدرت؟ مادرت؟ خواهرت؟ در این ینگه دنیا که کیلومترها از خانه دورم کسانی را دارم که 5 صبح روز یکشنبه بخاطرم از خواب بیدار می شوند تا روزی خوب برایم بسازند. تا لیوان آبی نیمه راه به دستم بدهند. اسمشان را چه میگذاری؟ خواهر؟ برادر؟ خانواده ای که خودت انتخاب کرده ای.

تنها سه مایل مانده و من از خودم بارها و بارها جلو زده ام. زانوانم درد می کند، سرفه می زنم. تک تک سلولهای بدنم کمک می خواهند تا این 5 کیلومتر آخر را بدوم.  پارچه سفید از دور پیداست، صدای آدم های اطرافت که فریاد می زنند "برو، چیزی نمانده".

 

 

 

سرتان سلامت رفقا. مهربانی هایتان را فراموش نمی کنم.

لینک
چهارشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٧ - شقایق