کاش می گذشت   

باز هم دانشگاه شلوغ شده. روزگاری بود ها. 11 سال گذشته از روزی که برای بار اول پا به دانشگاه گذاشتم. عجیب است ها 11 سال. عمری است. هر چند انگیزه هایم تا سال ها کشته شدند با محیط دانشگاه آزاد. اما روزگاری گذراندم آنجا.

پاییز شیکاگو برای آمدن دست دست می کند، همیشه آنقدر دل دل می کند تا زمستان شتابزده غافلگیرمان کند. خنکی هوا، شلوغی دانشگاه، یادم می آورد عمر درس خواندنم به سر آمده. دیگر تمرین حل کردن و امتحان میان ترم و پایان ترمی نخواهد بود. دیگر ماژیک های رنگیم به کارم نخواهند آمد. حالا من مانده ام با مشتی مقاله نیمه تمام و تحقیقی که با من خواهد بود. سه هفته دیگر امتحان جامع دکتری خواهم داشت. بعد از 23 سال امتحان دادن هنوز هم که حرف امتحان می آید می ترسم. اصلا از نفس امتحان می ترسم.

این روزها باید تصمیم بگیرم، باید حرف بزنم، بحث کنم. خودم را، احساسم را محک بزنم. آینده را گذشته را زیرو رو کنم. اما هر چه بیشتر می گردم کمتر به جایی می رسم. این بهت زدگیم، این دل دل کردن هایم تمامی ندارد. می خواهم هر چه می کنم خالی باشد از عصبانیت، از لجبازی از تلافی، اما سخت است.  

رابطه های مریض اطرافم بیشتر فشارم می دهد به سمت تنهایی. نمی توانم مصنوعی باشم، اما سالهاست، سال ها رابطه ای دوست داشتنی ندیده ام. سالهاست دو نفری را ندیده  ام که با هم بودنشان لبخند به لبانم بیاورد. شاید از وقتی خانه ام دیگر خانه نبوده.شاید از وقتی خانه به دوش شدیم. از ماسک های روی صورت ها بیزارم، از تظاهر بیشتر. اما من که ماسکی نداشتم هیچ وقت. شاید ایرادش همین است. شاید باید یاد بگیرم دنیای آدم بزرگ ها دنیای ماسک هاست. شاید باید بزرگ شوم. شاید هم باید چشمانم را بشورم تا این بدبینیم به تو شسته شود.

لینک
چهارشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٧ - شقایق