برگریزان شیکاگو هم رسید. هوا سرد که نه، خنکای خودش را دارد و برگ ها نارنجی نارنجیست. دوربین عزیزم را بر می دارم و اطراف پرسه می زنم. هر چه می گردم شباهتی به برگ ریزان اینجا با سعد آباد پیدا نمی کنم. اما دوستش می دارم.  

 

قدیم تر ها که جوان تر بودم معمولا سریع تصمیم می گرفتم. گاهی این تصمیم ها بدجور سرم را به سنگ می زد, نمیدانم اثرات بالا رفتن سن است یا تنها بودن در این ینگه دنیاست که محتاط شده ام.

 

گاهی دلم خانه امان را می خواهد, بوی غذای خانه, بحث و جدال های خانه,مهربانی اش، اصلا خود خود خانه. با تک تک خوبی ها و بدی هایش. به این روز که می افتم سعی می کنم دلخوشی های کوچکم را بیشتر کنم. کلیدم را رنگ رنگی می کنم, مسواکم را عوض می کنم, کنسرت می روم, فیلم می بینم, کتاب می خوانم, آشپزی می کنم. . . نمی خواهم آغاز به مردن کنم با تکراری شدن. شاملو راست گفت ها.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . . .،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی .

می خواهم مصلحت اندیش نباشم همین است که  آیپاد فیرزه ایم را به گوشم می گذارم تا در این خنکی بلند در گوشم شمس بخواند و من فقط راه بروم و نگاه کنم آدم ها را.  همین است که  در کلاس فارسی به عوض درس دادن ایران شناسی به بچه ها اسم فامیل بازی می کنم باهاشان.

 

پاییز بیست و نه سالگیست دیگر، دردانه ای است برای خودش، می خواهم هر لحظه اش را زندگی کنم.  خودم که هم زاده پاییزم هم ذاتا پاییزیم، گاه ابری، گاه بارانی گاه گرم گرم گاه مثل یخ، بدون پیش بینی. 

 

این تزم هر روز سنگینیش بیشتر می شود و بیشتر نگرانم می کند. روز ها هم که عجله دارند انگار، ترم به  نیمه رسیده باز و من کلی مقاله نخوانده دارم و این کدهای زبان نفهمم هم که نمی دانم چرا نمی خواهند جواب بدهند.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر سفر نکنی

اگر کتابی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدردانی نکنی

 

به جهت قدردانی از خودم  می خواهم خودم  را به  یک شکلات گرم دعوت کنم. در فکر سفرم، یک هفته ای است که  حساب کتاب جیبم و بی پولیم را می کنم. نمی دانم به جایی می رسد یا نه اما حتی گشت و گذار در این صفحات هم سرگرمی است دیگر.

 

شعر از پابلو نروداست و ترجمه شاملو

لینک
شنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٧ - شقایق