بدین جست و خیز آهو نمی شوی گوسپند   

نمی دانم چرا وقتی یک راننده‌ی تاکسی در تهران یک دفعه عاروغ می زد آنقدر حالم بد نمی شد تا کنار یک آدم تحصیل کرده‌ای نشسته باشی که ادعا هایش را کسی نمی تواند جمع کند بعد یک دفعه عاروغ می زند. درست است که هر دوتا تهوع آورند اما دومی بیشتر حالم را بد می کند. اگر علی آقای بقال سر کوچه‌ی سابقمان بهم می گفت مچّد محل تا حالا رفته ای؟  حالم بد نمی شد که هیچ لبخند هم به لبم می آورد اما خانوم یا آقایی که لیست مدارک و مقاله‌هایش را فقط کامیون می تواند بکشد بگوید مثلا هیّت حالم بد می شود. در مورد غذا خوردن هم که بهتر است چیزی نگویم, بوی عطر چند صد دلاریشان تا چند روز در دماغ آدم می ماند اما وقت غذا خوردن قاشقشان را محکم به دندانشان می کوبند.

 

فهمیدنش برایم سخت است, چطور ممکن است بتوانیم معادله‌ی دیفرانسیل حل کنیم دکتر و مهندس باشیم با شاهزاده فلانک هم فالوده نخوریم اما ساده ترین اصول زندگی اجتماعی را هم ندانیم. ندانستن که بد نیست. آدم که همیشه همه چیز را نمی داند. اما می شود یاد گرفت.

شاید من زیادی سخت گیرم زیادی هم نکته سنج. اما دست خودم نیست انگار با چشم بر هم زدنی این آدم ها از چشمم می افتند. منم خیلی وقت ها خیلی چیز ها را بلد نیستم اما فرق من با علی آقای بقال سر کوچه‌ی سابقمان این است که من حداقل 22 سال از این زندگی 29 ساله‌ام را فقط در حال پر کردن مغزم از مشتی فرمول و نمودار کرده ام. حداقل عادت کرده‌ام چیز یاد بگیرم. آنقدر سخت نیست که یاد بگیرم قاشقم را به دندانم نکوبم. حتی اگر مادرم زحمت یاد دادنش را نکشیده باشد.

 

لینک
سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧ - شقایق