کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست...   

جا ماندن از زندگی‌ هم بد دردیست. وقتی‌ از قطارش عقب می مانی هر قدر هم که بدوی باز هم جا مانده ای. هفته هاست که جا مانده ام. خیلی‌ چیز‌ها می‌خواستم بنویسم اما وقتش گذشت. مثل همهٔ گذشتنی ‌ها گذشت.

گویی تنش جزئی از زندگیم شده. انگار که اگر روزی اتفاقی‌ نلرزانتم روزم شب نمی‌شود. حالا می‌خواهد عربده های دوست پسر مست همخوانه ام باشد یا نگرانی هایم برای خانه، شاید هم همه اینها بهانه است.

اصلا دو چیز خلع سلاحم می‌کند، اگر بخواهم ساعت‌ها و روزها می‌توانم بحث کنم. اما وقتی‌ به جای حرف زدن کسی‌ فریاد بکشد یا فحش بدهد انگار خفه می شوم. دیگر حتی جمله ای از دهانم خارج نمی‌شود. همهٔ کسانی‌ که می شناسندم می دانند که اصلا آدم مظلوم یا مظلوم نمایی نیستم و برای خواسته هایم دنیا را از جا می کنم، اما نمی دانم چطور است که وقتی‌ کسی‌ فحش می دهد انگار من تنها می توانم سکوت کنم. زبان درازم الکن می شود.

 

 

 

خسته ام، گاهی هم کلافه، دو سال است که هر روزش سالی‌ به من گذشته. چقدر طول می کشد این روز ها را هضم کنم، خدا می داند.

چند روز پیش به بهانهٔ دیدن اپرای رمئو و ژولیت ۲۶۰ مایل رانندگی کردم. اپرای به زبان فرانسه با سوپرنویس انگلیسی‌ خوب به دلم نشست. دلم هوای سالن های کوچک تاتر‌ شهر را کرد. همان قدر دنج بود.

لینک
دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧ - شقایق