دیگر عمرش به سر آمد...   

از اون وقت هاست که به خودم می گویم وقتش است طاقت بیاوری, در پیله‌ی خودت تحمل کنی, هیچ کاری نکنی تا پروانه بشوی. هیچ کار یعنی هیچ هیچ کار. نه بخواهی عوضش کنی نه تغییرش بدهی. فقط بگذاری که برود. عمرش دیگر تمام شد. ببینش. قبولش کن. دیگر بس است. بیشتر از آن چه لازم بود فرصت دادی.

 

 روزگارت خوش. به سلامت.



اوضاع و احوالم خوب است. خانه‌ام گرم است. گرم گرم. اصلا خانه است. دوستش می دارم. خواهرکم بعد از 2 سال بالاخره تا 10 روز دیگر اینجا خواهد بود و من ثانیه می شمارم برای بودن با او. با او که نمی داند چه قدر این دو سال عمری به من گذشته. حتی نمی داند من وسواس تمیزی گرفته‌ام!!

نه که از صبح نشسته باشم سر درس و مشق!!  الآن تنها دلم می خواهد آسمان به ریسمون ببافم.

 

لینک
چهارشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٧ - شقایق