امروز   

دلم هیچ نمی خواهد. هیچ چیزی. همین هیچ چیزی نخواستن می ترساندتم. از آدم‌ها می ترسم. زیاد. دیگر نمیفهمم کی راستند و کی پر از دروغ. از نگاه‌ها فرار می‌کنم. لبخندها زهر ترکم می‌کند. دیگر  تفاوت مهربانی و  تظاهر را نمیفهمم. اصلا هر چه می کشم از سر این دل است.

نشسته‌ام لبهٔ صفحهٔ آشپزخانه لحاف سبزم را دورم پیچیده ام و فکر می‌کنم این راه به کجا می‌رسد. ببینم مگر انتهایش اهمیتی دارد. مگر همیشه شعار نمی دادی که اگر به انتهای مسیر فکر کنی‌ زیبایی های راه را نخواهی دید. چه بر سرت آماده.

راستش امروز دلم می‌خواست بیایی‌، بی‌ دلیل بدون گشتن دنبال بهانه تنها در بزنی‌ و بیایی‌. همین. معنی‌ هم نمی خواست. اما باید بفهمم که دیگر هرگز نخواهی آمد. همین نفهمیدن چرایش گیجم می‌کند. زندگی‌ یادم داده این آدمهای بزرگ دنیایشان زشت است. من همان دنیای رویاهای خودم را می‌خواهم. اصلا می‌خواهم امشب تا صبح لبه ماه بنشینم و رویا ماهیگیری کنم. دنیای کودکانهٔ خودم را بیشتر دوست دارم. آدم بزرگهای عزیز لطفا نزدیک نشوید.

 

لینک
دوشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٧ - شقایق