باچاتا   

الآن که وقتش نیست اما شاید یک روزی از خاصیتش نوشتم.

یک دو سه چهار. . . نگاهت در نگاهش گره می خورد.

یک دو سه چهار. . . یک دو سه چهار. . . یک دو سه چهار. . .

می رود و می رود, چقدرش را نمی دانم یعنی بالا و پایین دارد دست انداز دارد اما می رود. این بازی زندگی غریب است. عجیب شبیه رقصیدن است, بسته به حالت و روحیه ات تنها نوع رقصش فرق می کند. برای من باچاتاست, نرم, آرام، لطیف و مهربان. اما, اما دارد زیاد.

 

 

یک دو سه چهار. . . باید بدانی کی راه را باز کنی که از کنارت بگذرد کی آزادش بگذاری که خودش به تنهایی تکان بخورد, چطور آرام بگیری که دورت بچرخد.

یک دو سه چهار. . . وقتی هلت داد چطور نرم و آرام بچرخی, باید رمز نگاه کردن را یاد بگیری, باید فشار دست را، نوازش نگاه را بلد باشی, باید هم قدم شدن سختت نباشد.

یک دو سه چهار. . . باید چشمانت باز باشد باید خوب بشنوی, کلمات آوازش اهمیتی ندارد باید ریتم را بگیری، باید سوار هر ضربه بشوی نه جا بمانی نه جلو بزنی. . . آه و ناله درمانش نیست باید هنر رقصیدن بیاموزی.

یک دو سه چهار. . . همراه خوب که پیدا کردی نباید همه چیز را در سینی بریزی باید مجال بدهی کشفت کند. انرژی صرف کند, آرام...لطیف... یک دو سه چهار...

چه بود بهانه‌ی نوشتنم که باز هم به یک جای دیگر رسید؟ آهان، خواستم بگویم حتی اگر همه ی هوش و هنرم را هم به  کار بگیرم باز هم گاهی ریتم از دستم در می رود, گاهی جا می مانم. گاهی باید دستم را محکم تر کشید، گاهی علامت ها را نمی بینم، گاهی شتاب زده ام، باید همقدم شدن را یاد بگیرم.

 

 

لینک
پنجشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٧ - شقایق