عمر آوریل هم به سر آمد!!   

بعضی‌ وقت‌ها یادت می رود چه داری. تنها دور خودت می چرخی و هی به خودت یاد آوری می کنی‌ که چه نداری. یا چه از دست داده ای یا چه می خواستی داشته باشی‌. خوش حالم این روز‌ها با آدم‌هایی معاشرت می‌کنم که به خاطرم آورده اند چقدر بی‌ سوادم. چقدر دنیایم کوچک است و چقدر باید بخوانم و بدانم و تجربه کنم. خوب است کسی‌ باشد که می خواهی‌ ساعتی‌ وقت بگذرانی در دلت خنده و افسوس نباشد از فندق بودنشان، خوب است گاهی احساس کنی‌ فندقی باید لال بشوی، سرت را بیندازی پایین و بروی بخوانی و بخوانی و بخوانی.

عضله های صورتم از فرط لبخند زوری به درد آمده!

لینک
جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - شقایق