امروز روز دیگریست...   

امروز دوشنبه ای آفتابیست، خنک و آفتابی. همه چیز مثل دیروز است شاید مثل دیروزترش. تنها این منم که ساعتی‌ قدم زده‌ام. آخر هفته ای را صرف عقب و جلو کردن اتفاقات ماه گذشته کرده ام. تقویمم را چندین بار زیر و رو کرده ام. دوشنبه ای است نه چندان شلوغ، اما یگانه. یگانگیش از آنجاست که هرگز در ۲۹ بهار گذشته احساس نکرده بودم که عاقلانه قدم می زنم، رابطه برقرار می‌کنم، دوست می دارم شاید هم نمی دارم. اما امروز صبح که می آمدم، امروز صبح که باد به صورتم می زد، امروز صبح که موهایم به آسمان پریده بود، امروز صبح که لبخندی به لب نداشتم، امروز صبح که لیست کارهایم را در سرم مرور می‌کردم، امروز صبح که قهوه ام را مزه مزه می‌کردم، مطمئن بودم که ۲۹ پاییزی که گذشت را به باد نداده ام. بدخوابی دیشب ارزش این را داشت که امروز محکم قدم بردارم سرم را بالاتر از دوشنبه پیش بگیرم و فکر کنم که کودکانه چشمانم را نمی بندم و شیرجه در استخری نمی زنم که نمی دانم در آن آب است یا لجن یا اصلا شاید خالی است. شاید این عاقلی را مدیون تجربه هایم هستم، همان ها که گاهی که دستشان که خالی می شود شکستش می نامند. احساسم بالا و پایین دارد ها، دخترک همان دخترک پاییزی است اما دیگر با مغز شیرجه نخواهد زد، دوست دارد تمام رابطه هایش مثل لذت بردن از قهوه خوردنش باشد. یکباره سرکشیدنش کودکانه است، زود هم تمام می شود اما می‌توان ساعت‌ها، آرام و آرام مزه مزه اش کرد. عجله ای‌ هم ندارم. دلم نمی خواهد یک باره هورتش بکشم.

وقتی‌ یک بار با دوچرخه ات محکم به درخت بخوری دفعهٔ بعد که به جنگل رفتی‌ برای دوچرخه سواری حتما دقیق تر می شوی، اما معنیش این نیست که زیبایی جنگل را نمی بینی. اما چشمانت را نمی بندی به امید به درخت نخوردن رکاب بزنی‌. بار دوم مسیرت را مطالعه می کنی‌، با داشتن دانش کافی‌ می شود بی‌ شتاب، می شود بی ترس از خوردن به درخت با تمام قوا رکاب زد، از مسیر هم بیشتر لذت برد. عالم سی سالگان را بیشتر از 18 سالگی می پسندم.

لینک
دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - شقایق