آقا جان، من در چارچوب تو جا نمی گیرم. بد نیست فقط یک روز این زندگی عجیبت خط کش فلزیت و عینک بدبینیت را کنار بگذاری و همه را لخت و عور ببینی. بدون عنوان ها و روابط و نسبت ها. فقط خودشان.

 

بازگشت به گذشته: عروسی را دیدم, آهنگ فرامرز اصلانی و جاده‌ی شمال اشکم را در آورد, نصف بیشتر فیلم من اشک ریختم آنهم بی بهانه. اصلا فیلم گریه نداشت, اما نوستالژی بود, نوستالژی تک تک لحظه ‌های خانه. نمی دانم این روزها دل نازک شده ام یا که شاید تغییرات هورمونیست اما با تلنگری به احساسم اشک هایم سرازیر می شود. تهران انار ندارد را هم دیدم. موزیکش را خیلی دوست داشتم, زیاد. تلخ بود اما واقعی. آنقدر که می شد حسش کرد, لمسش کرد. همین نزدیکی ها:فادو را هم دیدم, آن هم دوبار، پر از احساس بود، پر از لطافت. خیلی وقت بود این طور به پرده میخکوب نشده بودم.

 

باز یادم رفته زندگی مسابقه دو نیست آرام گرفتن هم لذتی دارد.

 

یاد گرفتن اینکه گاهی باید خودت سنگین و رنگین چمدان بعضی ها را ببندی و از زندگیت بیرونشان بیندازی سخت است, قبول کردنش سخت تر. این رفتن با مرگ دوستی همراه است, با کشتنش. اما دندان کرم خورده را باید کشید, نه؟

 

 

 

لینک
چهارشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۸ - شقایق