60 فرسخ تا سی   

 

 از آن روز هایی است که می خواهی اصلا تقویمت نداشته باشدش. دلت می خواهد از 26 به 28 بپرد. به فرض تقویمت روزهایش کم شود, به فرض که سال به جای 365 بشود 364، با خاطراتت چه می خواهی بکنی. چشمانم را می بندم و باز می کنم، خیال از سر شانه‌ام پرواز می کند به ٩ سال پیش. شاید کم حافظه شده‌ام, شاید ذهنم یاری نمی کند, شاید جایی در راه جا گذاشتمش اما روزش پر بود از اضطراب, نگرانی, خستگی, سفره‌ای با سه حلقه گل دیسی, روی چمن، زیر سایه‌ی درخت بیدی, لباس سفید من و چشمان نگرانم. شدم همراهش به همین سادگی. دخترک آنقدر بالا و پایین شد روزگارش که دو 27 است که چراغ شماره‌ی 44 همراه 27 ام اش شده.

 

 

 

 

عقب می رود، جلو می آید, اتفاقات بد, کابوس ها, رویاها, همدلی ها, همدستی ها, مهربانی ها, بحث ها, هم آغوشی ها, تجربه ها, هم فکری ها, هم سفری ها, دل کندن ها, بی حرمت شدن و بی حرمت کردن ها, خندیدن ها از ته دل, اشک ریختن ها از ته دل. همه و همه و همه را دوره کردم. همه اش را. تک تک روز هایش را. تنها حس باقیمانده از سال های بودنش بعد از 2 سال تنهایی، حس خوشایند تجربه ای بی همتاست. با وجود عمر کمش بی همتا بود. چه داشتنش چه نداشتنش. تا وقتی بود بهترین بود و بی نظیر, وقتی هم شروع کردیم به خراب کردنش، خوب خرابش کردیم. حالا من مانده‌ام با دلی که هیجان زده نمی شود اما آرام است. حالا منم با کوله‌ای از تجربه, با راهی نصفه کاره که از قیمت پرداختی ام هم راضیم. پشیمان نیستم. نا امید هم نیستم. خسته هم نیستم. اگر 10 بار دیگر هم برگردد زمان به عقب باز هم 27 تیر دیگری همراهش می شدم. باز هم همسفر زندگیم خواهم کردش. حالا تو فکر می کنی قیمت تجربه ‌های جدیدم نبودنش است. طوری نیست, می پردازم این قیمت را. اگر خیال کردی از فرط رسوا نشدن همرنگ جماعت می شوم اشتباه کرده‌ای. راه خودم را می روم, دنبال دلم, خواسته هایم و آرزوهایم.

60 روزی مانده به سی سالگیم. 30 سالگی را این طور تصویر نکرده بودم. اما تصویرش اهمیتی ندارد آنچه هست و آنچه بوده کلش را دوست می دارم, می شد بهتر باشد, می شد بهتر تصمیم گرفت, می شد باهوشتر قدم برداشت, می شد می شد می شد...

 

گذشت. 8 سالی به برق گذشت. 8 سال دیگر کجای این دنیا خواهم بود خدا می داند.

 

پ.ن. این آهنگ ....هووووووووم شیان می باشد.

لینک
پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۸ - شقایق