....   

به دیدارم بیا هر شب،

در این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند،

دلم تنگ است.

بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند.

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها.

دلم تنگ است.


بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها.

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

بیا، ای همگناهِ من در این برزخ.

بهشتم نیز و هم دوزخ.

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من،

که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها.

و من می مانم و بیداد بی خوابی.


در این ایوان سرپوشیده ی متروک،

شب افتاده ست و در تالابِ من دیری ست،

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها، پرستو ها.

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم.

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی،

که می ترسم تو را خورشید پندارند.

و می ترسم همه از خواب برخیزند.

و می ترسم که چشم از خواب بردارند.

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را.

نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

« مهدی اخوان ثالث »

پ.ن: ممنونم نازنین ی.و ، همیشه انتخاب هایت نظیر ندارد.

لینک
یکشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸۸ - شقایق