اینجا ایران است سرزمین من و تو   

این صفحه تنها روزمره گی‌های من را ثبت می کرده. اما این روزها تلخم. تلخی این روزهایم حکایت بغض گلوی این دختر است.

 

 

بغضی تلخ با سکوتی سرد. من که تنها سرم را گرم می کنم به فردوسی و شاملو و تحقیق توربین آبیم. نمی دانم چطور از پس این سر خوردگی بر بیاییم, اعتراض های لوس و بی نمک و البته بی مصرفی که تبدیل شده به تفریحات تابستانیمان در این ینگه دنیا.

ابراز انزجار می کنیم از خانم گوینده‌ی شبکه‌ی 3, از فلان هنرپیشه, از بهمان ورزشکار. کاش یاد بگیریم منزجر بودن خوب نیست. این فرهنگ باد و مباد کی می خواهد دست از سر ما بر دارد، خدا می داند. خیلی از همین ما‌هایی که خودمان را قیمه قیمه‌ی دموکراسی می کنیم و داد آزادی می زنیم پایش بیفتد از همین چماق به دست ها هم بدتریم. می گویی نه؟ می دانم عجیب است. اما مگر ابراز انزجار نمی کنیم از مخالفانمان, مگر کسی خلاف میلمان حرف بزند هیچ کاری نتوانیم بکنیم پوف و پف تمسخر راه نمی اندازیم. چنان از گردهمایی خودمان, سخنرانی خودمان, بیانیه‌ی خودمان, شعر خودمان حرف می زنیم که دلم می خواهد تا همیشه سرم را به همین توربین بیزبانم گرم کنم. اما چطور؟ چطور تلخیم را فراموش کنم. این زندان و کشتن و تجاوز و دروغ تلخی ندارد؟ این بی عدالتی تلخی ندارد؟ این مادران داغدار تلخی ندارند؟ این اعتراف های مسخره‌ی تلوزیونی تلخی ندارند؟ نگاه ابطحی چطور؟ بیتابی دوستانم که چه کنم چه کنم می کنند. از استیصال یک روز سبز می پوشند. یک روز سیاه. یک روز شمع به دست، یک روز گل به دست. تجمع می کنند. اما آرام نمی شوند. بیقرارند. حمیدرضا تلخی ندارد؟ این طرف و آنطرف می دود و فیس بوکش روزی 400 بار به روز می شود. سحر چطور؟ سبز می پوشد و تی شرت می سازد. کوشا تلخی ندارد؟ هر نیم مایلی که کنارم می دود 10 بار می پرسد کاش می توانستم کاری بکنم. می خواهم کاری بکنم. اما چه کار؟ محسن چطور؟ تلخی ندارد؟ چشمانش فروغشان پریده! گاهی حتی چهره اش از فرط عصبانیت ترسناک می شود. مریم تلخی ندارد؟ با همه ی نارضایتیش باز هم مچ بند سبزش را دارد. نگین چطور؟ آسمانش که به زمین بیایید, هر چقدر هم که روزش کار داشته باشد شبش بیخواب بوده باشد باز هم ایده های جدید می دهد و همه جا هست. سعید چطور تلخی ندارد؟ دور دستش سه دور نوار سبز پیچیده. سیامک که اعتصاب غذا کرده بود چطور؟ شیرین که با بغض از اعترافات تلوزیونی می گفت. کیوان، کیارش با بلندگوی سبزی فروشیش، نگار، فرناز، لیلا و و و .......

 

یعنی ما اگر کودکیمان بمب ریزان نبود و جوانیمان هم اینطور خشمگین، طور دیگری می شدیم؟ یعنی کابوس تجاوز در زندان از بین خواهد رفت؟ یعنی این مورچه ‌های خشمگین معده‌ام را ترک خواهند کرد؟

 

دلم می خواهد چشمانم را ببندم بعد که باز کرده باشم، برایم بخواند سر اومد زمستون شکفته بهارون. . .

 

 

 

-سایه هم نوشته اش ربط به نوشته من دارد. خواستم بداند ما باهم هستیم.

لینک
جمعه ٢۳ امرداد ،۱۳۸۸ - شقایق