سی!   

گوشهٔ صندلی سیاه بزرگم کز کرده ام و با چشمانی خسته صفحهٔ مانیتور را نگاه می‌کنم. نمودار‌های خروجی توربین‌هایم بدجوری دهن کجی‌ام می کنند. قرار است پائیز به سر نیامده پیشنهاد پژوهشیم را دفاع کنم. چه غریب! هیچ نمی‌فهمم روزهایم چطور شب می شوند. انگار به انگشتانم قیر چسبیده این روزها، پر از کلمه‌ام پر از ناگفته و نوشتنم نمی آید.

غروب سی‌ سالگیست و من با فنجان بزرگ چایم روبروی این صفحه نشسته ‌ام و از صبحش کنار گوشم زنگ می زند:

...من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبان دل

دلی لب‌ریز از مهر تو

تو‌ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن زبان خشم و خون‌ریزی است

زبان قهر چنگیزی است

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید...*

 

۱۵ سال است که می‌دانم متفاوت خواهد بود.

 

*فریدون مشیری

 

لینک
جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۸ - شقایق